برای ساره ی گلم

خاطرات کودکم

22 بهمن

ساره خانومی مامان سلام الان که دارم مینویسم شما دمرو روی بالش خوابیدی و داری به من نگاه میکنی     امروز 22 بهمن بود، روز جشن ملی ما، روز پیروزی انقلاب ما امروز اولین 22 بهمنی بود که تو هم با ما بودی...   صبح با بابایی و عمه و تو رفتیم راهپیمایی، چقدرم که شلوغ بود، اصلا جای سوزن انداختن نبود، ما تا نزدیک میدان امام بیشتر نتونستیم بریم آخه ترسیدیم توی این شلوغی و بین این همه جمعیت خدای ناکرده بلایی سر تو بیاد، واسه همین ترجیح دادیم توی میدان نریم و برگردیم   خیلی برات عجیب بود آخه تا حالا اینقدر جمعیت ندیده بودی، توی کالسکه ات بودی و با تعجب به همه نگاه می کردی     ...
22 بهمن 1392

مهمونی

عزیز دل مامان سلام دوست داشتم زودتر بیام و وبلاگتو به روز کنم اما فرصت نکردم آخه خیلی سرم شلوغ بود...   دیروز داشتم خونه رو مرتب می کردم و تمیز کاری میکردم آخه دیشب مهمون داشتیم یعنی جلسه ی حدیث کساء خانوادگی خونه ی ما بود و همه جمع بودند.   نمی دونم چرا دیشب خیلی گریه می کردی مادر می گفت سرما خوردی و مریض شدی آخه لپهای کوچولوتم حسابی سرخ شده بود اما من میگفتم نه سرما نخوردی   مدام میخواستی بغلت کنم و دورت ببرم اما بعد از اینکه مهمونا رفتند تا ساعت 12:30 شب بلند بلند حرف میزدی و میخندیدی      اینم عکسته با لپهای قرمز قرمز که به کوچولو خوابیدی بعد از ا...
17 بهمن 1392

خونه ی خاله

سلام به ساره ی گل خودم الآن که دارم مینویسم برف قشنگی داره میاد و همه جا رو سفیدپوش کرده حیف که نمیتونی توی این برفها بازی کنی فقط میتونی از پشت پنجره بیرون رو ببینی!!انشاءالله بزرگتر که شدی برف بازی هم میکنی امروز صبح بابایی قبل از اینکه بره سر کار، ما رو رسوند خونه ی خاله اشرف آخه میخواستیم یه کم چرم دوزی بکنیم (آخه مامانی و خاله هنرمندن و چرم دوزی بلدن ) یه سری کارهای نمایشگاهی مثل کیف و دستبند و گردنبند و ... شما هم مثل یه دختر خوب اونجا خوابیده بودی و به ما نگاه میکردی   بعدشم خاله مریم اومد اونجا با نجمه سادات و امیرمهدی که یعنی یه کم کمکمون کنه که البته امیرمهدی نگذاشت   (نجمه سادات سه سال...
14 بهمن 1392

ساره بعد از حمام

عزیز دلم سلام الان تو خوابی و بابایی هم رفته ورزش، منم از فرصت استفاده کردم و اومدم از امروزت برات بنوسم امروز صبح ساعت 10 من داشتم باهات بازی میکردم و حرف میزدم که مادر تلفن زد و گفت ساره رو بیار ببرمش حمام، منم آماده ات کردم و رفتیم پایین(آخه خونه ی ما طبقه بالای خونه ی مادریناست) تا بری حمام حمام کردن و آب رو خیلی دوست داری، توی حمام اصلاً گریه نمیکنی به جز وقتایی که گرسنه ات باشه و شیر بخوای!! بعد هم از حمام آوردمت بیرون و لباساتو بهت پوشوندم و توی آفتاب نشستم و بهت شیر دادم، تو هم خوابت برد و چه خواب قشنگی     بعد هم آوردمت بالا و تا تو خواب بودی منم ناهارو آماده کردم (ماکارونی) امروز بابایی هم ز...
10 بهمن 1392

دختر ناز من

الان تازه از خواب بیدار شدی و داری بلند بلند واسه خودت حرف میزنی نگاهت میکنم کلی برام میخندی و ذوق میکنی دوست داری همش یکی بشینه کنارت و باهات حرف بزنه.. عاشق جغجغه هاتی هر وقت میدم دستت کلی باهاش بازی میکنی. دوست داری همش یه چیزی دستت بگیری   توی دلم نشستی و داری به عکس خودت نگاه میکنی و میخندی ...
9 بهمن 1392

خواب ناز

الان که من اومدم توی وبلاگت تا برات بنویسم تو خوابی     و چه خواب نازی هم رفتی از وقتی که تو به زندگی ما وارد شدی زندگیمون یه شور و نشاط دیگه ای پیدا کرده اصلاً انگار زندگیمون از این رو به اون رو شده هنوزم باورم نمیشه که مامان توام دعا میکنم خدا به همه ی اونایی که بچه ندارن این نعمتو عطا کنه ...
8 بهمن 1392

ساره در هشتم بهمن ماه 92

دختر گلم سلام الان تو توی دلم نشستی و من با یک دست دارم تایپ میکنم... امروز 8 بهمن ماهه ساعت 2 کلاس داشتم، واسه همین تو رو گذاشتم پیش مادر و رفتم کلاس. خواب بودی ولی وقتی میخواستم برم بیدار شدی خیلی دختر گلی هستی و آروم و مامانی ای. برات شیر گذاشتم و رفتم. وقتی برگشتم مادر و عمه ات گتن که امروز خیلی خوب بودی و اصلاً گریه نکردی. خواباتو رفتی، شیرتو خوردی و بازیهاتم کردی.. دیگه کم کم داره حوصله ات سر میره و میخوای بلند شم و باهات حرف بزنم.. فعلاً... آخی، عزیز دلم حالا دیدم توی دلم خوابت برده، چقدر آروم و بی صدا رفتم گذاشتمت توی رختخوابت و دوباره اومدم خیلی دوستت دارم گلم، انشاءالله ک...
8 بهمن 1392