سارهساره، تا این لحظه: 6 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره
زندگی عاشقانه ی مازندگی عاشقانه ی ما، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

برای ساره ی گلم

#عید غدیر مبارک#جشنواره غدیر

عزیزم سلام😍 این چند روزه حسابی درگیریم. آخه فردا عید غدیره، بزرگترین عید ما شیعیان.🤗 از پنجشنبه غرفه های غدیر مثل هر سال توی پارک برگزار شده با این تفاوت که امسال من نمیتونم توی غرفه ها باشم و فقط دلم اونجاست.😊 پنجشنبه شما با نجمه سادات اینا رفتی غرفه ها. قرار شد خودم بیام دنبالت. یه کم دیر شده بود ترسیده بودی که نکنه گم بشی🤔 خیلی به من وابسته شدی. هم دوست داشتی غرفه ها رو بری و هم از اینکه تنها باشی واهمه داشتی.😐 جمعه صبح رفتیم پیاده روی غدیر. البته پیاده روی که نه، ما توی پارک رفتیم و به جمعیت پیاده رو رسیدیم. پیاده روی کاروان غدیر از امامزاده ابوالعباس بود تا توی پارک. اولین باری بود که داداشی رو بردم توی این جمعیت. ...
29 مرداد 1398

آلبوم ایتالیایی ساره جون😚

عزیز دلم سلام پریروز رفتیم مهدتون برای تحویل گرفتن آلبوم عکس هات. چند روز پیش خاله ساره تون تماس گرفت و گفت که برای گرفتن آلبومت بریم مهد.😊 برای رفتن به مهدتون و دیدن خاله هات مخصوصا خاله فرشته تون روزشماری می کردی آخه خیلی دلت برای مهدتون تنگ شده و با دیدن خاطرات و وسایل و لباسهای مهدت میگی مامانی یادش بخیر چقدر اول بود پیش دبستانیمون. 😉 اصرار کردی که داداشی رو هم دنبال خودمون ببریم تا خاله فرشته تون اونو ببینه اما متاسفانه وقتی رفتیم خاله فرشته تون نیومده بود مهد و تو نتونستی مربیت رو ببینی. امیر عباس هم حسابی گرمش شده بود و گرسنه هم بود. توی مهدتون بهش شیر دادم و شما هم یه کم بازی کردی. دوست داشتی بیشتر بمونیم ...
15 مرداد 1398

ساره و روزهایی که گذشت😊

دخترکم سلام😍 امروز میخوام خبرهای این روزها رو برات بگم:😎 پنجشنبه ی هفته ی پیش یعنی ۹۸/۴/۲۷ جشن عروسی فاطمه عمو بود. شما از چند روز قبلش ذوق رفتن به عروسی رو داشتی.😊 شب با بابایی و عمو جوادینا به عروسی رفتین و من و داداشی توی خونه موندیم آخه داداشی هنوز ۴۰ روزش نشده و من نمیخواستم توی سروصدا ببرمش. کلی ذوق کرده بودی و لباست رو پوشیدی و آرایش مختصری کردی و راهی شدی.🤗 چون تالارشون دور بود تقریبا ساعت ۱ بعد از نیمه شب بود که برگشتید و شما خیلی کیف کرده بودی و بهت خوش گذشته بود و از باغ و عروسی و عروس و داماد و ... برام تعریف کردی و بعد هم لباسها رو عوض کردی و از بس خسته بودی زود خوابت برد.😊 جمعه ۹۸/۴/۲۸ عقد احمد ...
7 مرداد 1398

عیدت مبارک دخترکم😚

سلام عزیزم عیدت مبارک امروز ولادت امام رضا(ع) بود و به قمری روز تولد شما و سالگرد ازدواج مامانی و بابایی. هر سه این مناسبت ها رو بهت تبریک میگم گلم. وای که چقدر دلم هوای امام رضا رو کرده. شما هم انگار بیشتر از ما هوایی شدی و همش میگی کی میریم مشهد امام رضا؟! انشاالله که به زودی قسمتمون بشه بریم زیارت😊   ...
23 تير 1398

وبلاگ داداشی

سلام عزیزم تصمیم گرفتم شما و داداشی دو وبلاگ مجزا داشته باشید تا خاطراتتون رو به صورت مجزا براتون بنویسم. اینم آدرس وبلاگ داداشی👇👇👇 http://amirabbas98.niniweblog.com امیدوارم دوستای نی نی وبلاگیمون، وبلاگ داداشی رو هم دنبال کنند.😙  
14 تير 1398

روزت مبارک دختر گلم😙

سلام عزیز دلم امروز تولد حضرت فاطمه ی معصومه بود و روز دختر. این روز رو به شما و همه ی گل دختران سرزمینم تبریک میگم. عزیزم امروز عصر با بابایی بیرون رفتید و هدیه ی روزت رو گرفتی (سه تا لاک آبی و بنفش و صورتی آخه این روزها عاشق لاک و رژ شدی و توی خونه میزنی البته ۵ دقیقه بعدش پاک میکنی و دوست نداری به دستهات باشه واسه همین لاک ماهواره ای برات میگیرم. با رژ هم به هیچ وجه چیزی نمیخوری و اگه بخوای چیزی بخوری حتما پاکش میکنی😉 و یه گوشی تلفن امام رضایی گرفتی که حال و هوای امام رضا رو برامون تداعی میکنه😊) یه کیک هم به انتخاب خودت خریدی. هنوز کیک رو نخوردیم فقط عکس گرفتی چون خونه ی مادرینا هستی (امروز عصر ختم انعام داشت...
13 تير 1398

خاطرات زایمان

جمعه ۲۴ خردادماه ساره جونم سلام😙 روز زایمانم همینطور نزدیک میشد و استرس و انتظار من شدیدتر.🤔 صبح خاله مریم زنگ زد و گفت که شب میخوایم بریم پارک برای شام. تصمیم گرفتم به خاطر شما ما هم بریم آخه گفتم معلوم نیست دوباره کی بتونیم بریم بیرون.😊 دیر رفتیم حدود ساعت ۱۱ شب بود اما خوش گذشت البته پارک خیلی شلوغ بود و یه کم برام سخت بود و استرس گم شدن شما بچه ها رو خیلی داشتیم آخه یگانه یه بار گم شد و با کلی گشتن و سلام و صلوات پیدا شد.😄 ساعت ۱ونیم بعد از نیمه شب به خونه برگشتیم و شما توی ماشین خوابت برد. من هم برعکس شبهای قبل که خوابم نمیبرد از خستگی تا اذان صبح یه خواب راحت داشتم. بعد از اذان صبح دیگه خوابم نبرد.😁 شنبه ...
13 تير 1398

امیرعباس یک ساعت پس از تولد در بیمارستان

انگار همین دیروز بود که این وبلاگ رو ساختم و اولین پستش این بود (ساره یک ساعت پس از تولد در بیمارستان) و امروز اولین عکس از داداش ساره یعنی امیرعباس رو میگذارم که البته به قشنگی اولین عکس ساره نشده چون بابایی نگرفته، پرسنل بیمارستان گرفتند. ...
13 تير 1398

ماه رمضان ۹۸ هم گذشت

ماه رمضان امسال هم گذشت و ۸ ماه از بارداری من هم به اتمام رسید. امسال نتونستم استفاده ی چندانی از این ماه ببرم. خیلی دوست داشتم بتونم بهتر از این ماه بهره ببرم اما خوب خستگی و بی حالی و گرما و سنگینی امانم رو بریده بود. فقط تونستم بعضی اوقات ظهرها به نماز جماعت برم و پند جزئی از قرآن رو بخونم. امسال خیلی بیرون هم نرفتیم فقط خونه ی آقاجونینا یه شب افطاری دعوت بودیم و خونه ی خاله راضی هم آخرین شام جمعه ی ماه رمضان بودیم که عقیقه ی حسنا کوچولو رو پخته بودند. انشاالله که نذرشون قبول باشه و دختر کوچولوشون از جمیع بلاها در امان باشه. یه شب هم رفتیم شهدا و افطار رو مهمون مادرینا بودیم. پریشب هم که آخرین شب ماه بود افطار آش گرفتیم و ب...
16 خرداد 1398