برای ساره ی گلم

خاطرات کودکم

😍یلدات مبارک عزیز دلم😍

  گلم سلام یلدای امسال هم گذشت و چه یلدای پرباری امسال سه بار یلدا رو با هم جشن گرفتیم جشن اول: چهارشنبه شب خونه آقاجونینا با خاله ها و دایی ها و حسابی خوش گذشت. هر کی یه چیزی برای سفره آورده بود و یه سفره ی قشنگ داشتیم: ژله بستنی، ژله تزریقی، کیک، حلوا، تخمه، هندوانه، شیرینی، شکلات و ... شام هم استانبولی بود که هر خانواده درست کرده بود و بین دستپخت ها مسابقه گذاشته شد و زندایی اکرم اول شد. چند تا مسابقه ی دیگه هم برگزار شد که زحمت تدارکش رو مهدی و امیرحسین کشیده بودند. خیلی خوب بود و یه شب به یاد ماندنی شد. جشن دوم: پنجشنبه صبح در مهدکودک مسجد جوادالائمه (ع) که تا ساعت 4 نیمه شب داشتم تدارکاتش رو آماده میکرد...
2 دی 1396

شهربازی سیمرغ😍

بهترینم سلام دیروز رفتیم اردو از طرف کجا؟!!!🤔 مهدکودک مسجد جوادالائمه بله درسته شما الان نزدیک 3 ماهه که میرید مهدکودک البته مهدکودکی که خودمون توی مسجد گذاشتیم از طرف کانون مسجد مربی هاش هم من و خاله ساجده هستیم. ️ توی این مهدکودک که یک سال طول میکشه قرار هست که روخوانی قرآن رو یاد بگیرید با شعر و قصه و داستان. کلاسمون تقریبا 14 نفرن و خداروشکر موفق هم بودیم و توی ترم اولش که 14 دی تموم میشه شما حروف رو یاد گرفتید با ترکیبات صامت و مصوت خیلی هم قشنگ تا ازتون می پرسیم سریع جواب میدین. و خاله ساجده هم آیات موضوعی توی کتابتون رو با داستان و شعر و بازی و ترجمه و علائم قراردادی یادتون داده که شماها بیشترش رو حفظید...
24 آذر 1396

سومین روز از سومین ماه سومین فصل سال

عزیزکم سلام امروز سومین روز از سومین ماه سومین فصل سال بود و تو این روز رو با بیماری پشت سر گذاشتی.🤒   دیشب تا حالا، حالت خوب نیست و الان تازه یه کم خوابت برده دیشب تا صبح همینطور می خوابیدی و با گریه بیدار می شدی یا دلت درد میکرد یا تبت بالا رفته بود. من دیشب تازه با مفهوم تب و لرز آشنا شدم و چه مفهوم تلخی توی این چند سال تب خیلی کردی اما اولین بارت بود که تب و لرز میکردی و من واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم   از صبح تا حالا هم حال خوشی نداری و چندین بار تب کردی و استفراغ، بعدازظهری هم لرز شدیدی کردی که من واقعا هول کرده بودم و نمیدونستم چیکار کنم و بردمت پیش مادر و با کمک اون تونستیم لرزت رو...
3 آذر 1396

😍فرزندم، عزیزترینم😍

  عزیزترینم,فرزندم من مادرت هستم …   من با عشق, با اختیار, با آگاهی تمام پذیرفته ام که مادرت باشم تا بدانم خالقم چگونه مخلوقش را دوست میدارد هدایت میکند و در برابر خواسته های تمام نشدنی اش لبخند میزند و در اغوشش میگیرد ,   من یک مادرم هیچ کس مرا مجبور به مادری نکرد … من به اختیار مادر شدم تا بدانم معنی بی خوابی های شبانه را تا بیاموزم پنهان کردن درد را پشت همه حجم سکوتی,که گاه از خودگذشتگی نامیده میشود …   تا بدانم حجم یک لبخند کودکانه ات می ت...
31 شهريور 1396

ورودت به 5سالگی مبارک گلم😘😘😘

چهارسال گذشت به سرعت چشم برهم زدنی (البته بماند که وقتی داخل روزهای سخت هستی لحظات به کندی وصف ناشدنی ای می گذرد ) دوشنبه شب، جلسه صندوق خانوادگی داشتیم که یه تولد مختصر هم برات گرفتیم توی پارک و عموها و عمه ها هم زحمت کشیدن و برات کادو آوردن... شب خوبی بود هرچند که مختصر بود و بدون تزیینات، اما به یادماندنی شد. امیدوارم دنیایت همیشه آرام و پر از بازی و شادی باشد... اینم چند تا عکس از تولد چهارسالگیت (البته عکسای اصلیت توی دوربین عمه هست که وقتی ازش گرفتم برات میگذارم )   کیک کفشدوزکی تولدت               ...
31 شهريور 1396

ساره و دندان پزشکی😉

بانوی من سلام دیروز رفتیم کلینیک دندان پزشکی و دندونات رو ترمیم کردیم. روز سختی بود از اولش که نمیخواستی بریم و میخواستی بخوابی بعدشم که دکتر به جای ساعت 7، 8و ربع اومد و شما کلی بهانه گرفتی و خسته شده بودی... بالاخره رفتی داخل اتاق عمل و تا 11وربع که اومدی بیرون چه سخت بر ما گذشت... خداروشکر همه چیز به خوبی طی شد و دندونای جلوت ترمیم شد و دندونای عقبت هم عصب کشی و پر... آقای دکتر گفت علتش شیر بوده بعدش باید حتما آب می خوردی که من نمی دونستم و تو دوران شیردهی این کارو نکردم. مسواک هم که نباید فراموش بشه که خوشبختانه این کارو می کردیم و از این به بعد هم با تاکید بیشتر، این کارو می کنیم. دیروز تا عصر...
27 شهريور 1396

عزیزم تولدت مبارک

سلام عزیزکم تولدت مبارک امروز تولدته که دقایقی دیگه به پایان میرسه متاسفانه به دلایلی که قبلا گفتم نشد برات تولد بگیریم فعلا. امروز برای خرید رفتم بیرون و بهت قول داده بودم که وقتی برگشتم برات جایزه بخریم و به قولم عمل کردم (جایزه:یه دفتر نقاشی، یه بسته پاستل 12تایی، یه خط کش و یه تراش توپی) کلی ذوق کردی و تا کلی وقت نشسته بودی و نقاشی می کشیدی. بعدازظهر با هم رفتیم مسجد برای کلاس و شما وسایلت رو هم توی کیفت گذاشتی و آوردی و با بچه ها چند تا نقاشی خوشگل کشیدین. به بچه ها گفتی که امروز تولدته و بچه ها همه با هم شعر تولدت مبارک رو (در حین خوردن آشی که مامان یکی از بچه ها پخته بود و آورده بود) برات خوندن و شما کل...
25 شهريور 1396

گالری عکسهای تابستانه ی ساره😍

ساره و بابایی در شهدا   ساره و امیرمهدی در حال خوردن بوشار     تا میخواستم ازتون عکس بگیرم دوتایی تون دستتون رو گرفتین جلوی صورتتون     ساره و محمدجواد توی باغ (محمدآباد)     ساره در اختتامیه جشنواره غدیر       ساره در پارک به قول خودش (پارک عمه فاطمه اینا)       ساره و بابایی در شهدا کنار مزار شهدای گمنام     ساره و استخر توپ           بقیه ی عکسها در ادامه...
23 شهريور 1396

دخترکم سلام😘

عزیزکم 4 روز دیگه تولدته خیلی دلم میخواست امسال یه تولد مفصل برات بگیرم اما متاسفانه نمیشه آخه مراسم چهلم دایی بابایی هست... اما خوب انشاالله یه جشن مختصر برات می گیریم   فقط احتمالا یکی دو روز بعد از روز تولدت، آخه روز یکشنبه 7صبح نوبت زدیم بریم دندونات رو درست کنیم با بیهوشی. از همین الان کلی استرسش رو دارم اما خوب چاره ای نداریم آخه اکثر دندونات خرابه و چند روز پیش هم که درد گرفته بود و چند ساعت مدام گریه می کردی و می گفتی می سوزه درد می کنه. اون شب پا به پات گریه می کردم و درد می کشیدم... امیدوارم به خوبی و خوشی انجام بشه و دندونات دیگه مشکلی نداشته باشه مجبوریم چون آقای دکتر گفته دندونای پایینی خیلی مهمه و ...
21 شهريور 1396

غدیر، عید بزرگ ما😉

دخترکم سلام عید غدیر امسال هم گذشت آن هم با چه عظمتی امسال هم مانند سالهای گذشته جشنواره غدیر را داشتیم و ما حضوری پررنگ در آن 6 روز (از یکشنبه تا جمعه) غرفه های کودک را داشتیم که به همراه هم در پارک میرفتیم و برنامه داشتیم و شما هم اینقدر برنامه ها را دوست داشتی که موقع بیرون آمدن، باز هم میخواستی بمانی و می گفتی من تنها میشم (البته بماند که دو روز آخر سرما خوردی و مریض شدی و تب کردی) من و خاله مریم مسئول غرفه پازل و حدیث (پیام آوران غدیر) بودیم و کلی پازل قشنگ برای بچه ها درست کردیم (کوچولوها پازل با چوب بستنی و بزرگترها پازل آهنربایی و جملات به هم ریخته و ...) کلا 5تا غرفه بود پازل، رنگ آمیزی، نقاشی روی صورت، بازی ...
21 شهريور 1396