برای ساره ی گلم

خاطرات کودکم

امیرعلی جون به دنیا اومد

عزیزم یکشنبه ۲۸ مردادماه ۹۷ نی نی خاله مریم به دنیا اومد.   من دنبال خاله مریم رفتم بیمارستان و اولین کسی بودم که امیرعلی جونم رو دیدم. وای که چه حس قشنگیه که لحظات اولیه ی زندگی یک نوزاد اونو ببینی   بعد هم رفتم لباسای کوچولوشو بهش پوشوندم و بغلش کردم. واقعا هم تولد یک انسان خیلی عجیب و شگفت انگیزه خداروشکر سالم و سرحال بود و سفید و ماه و دوست داشتنی . شما هم که اینقدر لحظه شماری می کردی که ببینیش و پریشب با هم رفتیم دیدیش. دیروز هم دوباره رفتیم خونه شون.   فعلا همینطور میگی مامانی خدا کی به ما نی نی میده؟ و بعد دعا میکنی که ما هم زودتر نی نی...
31 مرداد 1397

جشن عقد ساجده

دوشنبه عصر ۲۲ مردادماه ۹۷ مصادف با سالروز ازدواج حضرت علی(ع) و حضرت فاطمه(س) (روز عشق)   نمیگذاشتی درست ازت عکس بگیرم تا میگفتم بیا ازت عکس بگیرم می گفتی باشه و شروع میکردی به شکلک درآوردن و مسخره بازی ساره، محمدجواد و یگانه نفس من ساره با عروس و ماشین عروس ساجده جونم انشاالله که خوشبخت بشین عزیزم ...
26 مرداد 1397

ثبت نام پیش دبستانی

عزیز دلم برای ثبت نام پیش دبستانیت خیلی وقته که درگیرم و کلی پرس و جو کردم. ۷، ۸ جا رفتم دیدم و بلاخره دیروز تصمیم بر این شد که بریم توی پیش دبستانی لبخند کودک ثبت نامت کنیم.   دیروز با هم رفتیم و خداروشکر شما هم خیلی پیش دبستانیت رو پسندیدی و حسابی بازی کردی. اندازه ی لباست رو هم گرفتن و گفتن که حدودا دو هفته ی دیگه آماده است. فقط چون گوشیم رو یادم رفته بود ببرم نشد ازت عکس بگیرم. انشاالله یه وقت دیگه.   امیدوارم که مهد خوبی باشه و شروع خوبی باشه برای آموزش و اول راهی که در پیش رو داری عزیزم.   ...
14 مرداد 1397

صحرا و باغ کوچک عمه فاطمه

سلام عزیزم جمعه ی این هفته برای اولین بار رفتیم صحرای عمه فاطمه اینا (وقتی بهت گفتم میخوایم بریم با تعجب گفتی مگه عمه فاطمه اینا هم صحرا دارن؟!! )   کوچیک بود اما جمع و جور و خوب بود و باصفا صحراشون نزدیک ریل قطار بود و تا شب پنج شش تا قطار رو دیدیم که از اونجا رد شد.   عصر هم عمه اینا آش پختند و دور هم خوردیم. شب هم جلسه ی صندوق داشتیم.   روز خوبی بود موقع برگشت هم شما از خستگی توی ماشین خوابت برد. عزیزم انشاالله همیشه بهت خوش بگذره و شاد باشی. ساره کنار ریل قطار ساره و زینب ساره، زینب، عرفان، فاطمه و حدیث ساره و بابایی فاطمه، ساره و حدیث حدیث...
14 مرداد 1397

ساجده جون پیوندتون مبارک

سلام عزیزم پریروز یعنی روز پنجشنبه ۴ مردادماه ۹۷ عقد ساجده جون بود و چون دوست داشت خطبه ی عقدشون توی حرم حضرت معصومه خونده بشه راهی قم شدیم تا اونجا همراهیش کنیم.   از خاله هاش ما رفتیم و خاله صدیق و زهراخانوم و دایی ها هم بودن البته زندایی اکرم نتونست بیاد چون باردار بود، خاله مریم هم همینطور عمو رسولش هم اومده بود با خانواده اش.   ما ساعت ۲ونیم، ۳ بعد از نیمه شب بود که راه افتادیم و صبح به قم رسیدیم.   ساعت ۹ونیم بود که توی اتاق عقد در حرم حضرت معصومه خطبه ی عقد جاری شد. انشاالله که خوشبخت بشن. قراره جشن عقدشون رو توی اصفهان بگیرن.   ب...
6 مرداد 1397

کلاس ژیمناستیک

سلام عزیزم چند روز پیش با هم رفتیم ورزشگاه و شما رو توی کلاس ژیمناستیک ثبت نام کردیم.   دیروز اولین جلسه ی کلاست بود و خداروشکر شما خیلی از کلاست خوشت اومد.   مربیتون هم کلی ازت تعریف کرد و گفت که گیراییت خیلی بالاست و خوب به حرکات نگاه می کنی و گوش میدی و سعی میکنی انجام بدی.   امیدوارم که موفق باشی در تمام مراحل زندگیت. فعلا عکس از کلاست ندارم انشاالله جلسه بعدی ازت عکس می گیرم و برات میگذارم. خیلی دوستت دارم گلم   راستی یادم رفت بگم امشب شب سالگرد تولد شما به قمری هم هست و سالگرد ازدواج مامانی و بابایی تولدت مبارک گلم   ...
3 مرداد 1397

عزیزم روزت مبارک

دختر که داشته باشی، با خود تصور می کنی پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش -وقتی کمی بلند تر شوند- و کیف عالم را می بری از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان دختر که داشته باشی، خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده به گوش انداخته اید -همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی انتظار روزی را می کشی که با هم بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود که بیندازیش به گردن دخترت دختر که داشته باشی گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه روزی بر...
25 تير 1397

ساره و کاشت لوبیا

سلام نفسم حدود یک هفته ای هست که هفت هشت تا لوبیا کاشتی (همه ی مراحلش رو خودت با راهنمایی من انجام دادی) هر روز صبح که از خواب بیدار میشی به لوبیاهات سر میزنی و بهشون آب میدی و با ذوق و شوق میاری به من نشون میدی و میگی مامانی ببین لوبیاهام چقدر بزرگ شده ...
21 تير 1397

یادواره شهدا

تو را می ستایم نه به خاطر  حماسه ها که آفریدی ، نه به خاطر  معامله با حضرت دوست بر سر جان شیرینت ، نه به خاطر  دستهای مهربان و خشن و پینه بسته و مردانه ات ، گاه کوچک و بچه گانه ات و گاه ظریف و لطیف و زنانه ات ، که آنگاه که باید ، آر پی جی زن می شد یا بی سیم چی ، وسیله التماس و خواهش در برابر فرمانده می شد که چند ماه کسری سن تو را ببخشد یا مرهمی می شد بر زخم برادر مجروحت ، و گاه در نهایت خلوت و سکوت شبها دست نیاز می شد به سوی عزیز بی نیاز . تو را می ستایم نه به خاطر پاسداشت غرور ملی که از یک وجب از این خاک مقدس نگذشتی تا آن را به تاراج برند ، نه به خاطر آنکه از تمام بظاهر خوشی ها گذشتی ، کلاس و دانشگاه ، بازار و ادار...
18 تير 1397

یک سفر کوتاه و دوست داشتنی

ساعت ۱۰ صبح سه شنبه ۱۳تیرماه سلام عزیزم دیروز بعدازظهر ساعت ۲ از طرف مسجد اومدیم اردوی قم و جمکران شما که از صبح اینقدر ذوق داشتی و همش میپرسیدی پس کی ظهر میشه تا بریم؟   توی اتوبوس با خاله اشرف و راضیه و ساجده نزدیک همیم و محمدرسول هم اومده و حسابی دیروز تا حالا با هم بازی کردید. دیروز عصر رسیدیم قم یکی دوساعت قبل از اذان، شما و محمدرسول خیلی خوابتون میومد اما از طرفی حس بازی اجازه ی خواب بهتون نمیداد و نیم ساعت آخر میخواستید توی اتوبوس بخوابید که ما نگذاشتیم چون اگه می خوابیدین شب دیگه از خوابتون خبری نبود!! قم خوب بود فقط چون ما عجله کردیم یادمون رفت براتون خوراکی ها رو از توی ماشین برداریم و توی حرم کلی بهانه...
14 تير 1397