سارهساره، تا این لحظه: 6 سال و 1 ماه و 2 روز سن داره
زندگی عاشقانه ی مازندگی عاشقانه ی ما، تا این لحظه: 8 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

برای ساره ی گلم

جشن بندگیت مبارک نجمه سادات جان😙

باید بروم، می روم باید به دریا برسم، می رسم مثل رود باید خروشان بود باید رفت آدم ها هم می توانند مثل کوه باشند بلند و سرافراز و هرگز خسته نشوند از طوفان، از سرما و از گرما پرواز چه خوب است، خوش به حال پرنده ها کاش می شد پرواز کرد تا سر کوه تا اوج آسمان آه! سوار بر ابرها، همیشه در خواب دیده ام غلت زدن روی ابرها را و سفر تا پیش ستاره ها را چه خوب است. خورشید همیشه آن بالا نمی ماند می رود پشت کوه ها می رود پشت اقیانوس ها و جاهای دیگر را روشن می کند من چه قدر دوست دارم خورشید را و چه قدر دوست دارم دنیاهای دیگر را می گویند هر کس ستاره ای دارد ستاره ی من کدام است؟ حتما یکی از آن ستاره های پر نو...
4 فروردين 1398

بابایی جونم روزت مبارک😙

دخـتــَــر کـه بــاشی میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ آغــوش گــَرم پـــِدرتـه دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی چه بـاشه چـه نبــاشه قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته روزت مبارک بابایی گلم شب عید، یه جشن کوچولوی سه نفره (البته به قول ساره جون، چهارنفره) برای بابایی گرفتیم به مناسبت روز پدر😚 اینم کیکی که چون فر خودمون خراب بود خاله راضی زحمت ...
3 فروردين 1398

آخرین روز تحصیلی در سال ۹۷

همه ی هستی ام سلام🤗 چهارشنبه ۲۲ اسفندماه، آخرین روز تحصیلی تون در سال ۹۷ بود. شما خیلی خوشحال بودی انگار دیگه خسته شده بودی از صبح زود بیدار شدن و رفتن به مهد. دیروز وقتی بیدارت کردم و گفتم امروز آخرین روزه که میری و بعدش حسابی تعطیلی، گفتی چه فایده، بعد از تعطیلات دوباره باید صبحها بیدار بشم و برم مهد😁 (البته فقط رفتن به مهد، برات سخته وگرنه هم تکلیفات رو خوب انجام میدی و هم توی مهد که هستی خوشحالی😉) خلاصه که وقتی آماده ی رفتن شدی، گفتی مامانی امروز شما باید منو برسونی مهد، هرچه اصرار کردیم که بابایی باید ببرتت قبول نکردی و با گریه گفتی که شما اصلا صبحها منو نبردی همش بابا منو می رسونه، امروز روز آخره و میخوام با شما برم. بابایی...
24 اسفند 1397

#نمایشگاه#پارک😊

گلم سلام دیروز و امروز ۱۱ تا مهدهای منطقه با هم یه نمایشگاه توی مرکز پژوهش جابربن حیان زدند که دستاوردهای مهدها و هفت سین و حال و هوای نوروزی بود.😊 دیروز من و شما با هم قرار گذاشتیم تا امروز به نمایشگاه بریم. ظهر که از مهد برگشتیم، یه کم رفتیم خونه ی خاله مریم اینا و با امیرمهدی هم قرار گذاشتیم تا با هم بریم.😁 عصر آماده ی رفتن شدیم البته بماند که شما خواب نرفتی و وقتی فهمیدی که امیرمهدی خوابه و نمیاد چه گریه ای سر دادی و شروع به روضه خواندن کردی😂 که امیرمهدی قول داده بود بیاد. خدا بهم رحم کرد که خاله دوباره زنگ زد و گفت امیرمهدی بیدار شده و میگه میام وگرنه نمیدونم این گریه های شما کی تموم میشد🤔 خلاصه که رفتیم دنبال امیرمهدی و ...
21 اسفند 1397

یه خاطره ی بامزه😄

نفسم سلام دیروز یه اتفاق بامزه افتاد🤣🤣🤣 ظهر که اومدم دم مهدتون دنبالت، وقتی اومدی از کلاستون بیرون، گفتی مامانی مقنعه ام گم شده!!😮 گفتم مگه میشه؟ صبح که مقنعه ات سرت بود🤔 بعد رفتیم پیش خاله تون تا ببینیم ماجرا چیه! رفتیم توی کلاستون، خاله فرشته گفت که ساره جون میگه تا یه کم وقت پیش هم مقنعه ام سرم بوده اما الان نیست!!! یه مقنعه اینجا هست که جلوش بسته است فکر میکنم مال آیگین باشه و احتمالا اون مقنعه ی شما رو اشتباهی برده! حالا ساره جون شما برو، فردا که اومدی مقنعه رو ازش می گیرم و توی کیفت میگذارم تا بعد که رفتی خونه مامانی برات بشوره و شنبه سرت کنی و بیای! خلاصه که خاله، راضیت کرد که بدون مقنعه بریم خونه🤔 به هرحال برگشتیم خ...
15 اسفند 1397

قلعه شادی

عزیزکم سلام پریشب با بابایی رفتید قلعه ی شادی و حسابی خوش گذروندید. به منم گفتی بیام اما چون تازه از کلاس اومده بودم واقعا خسته بودم و نمیتونستم بیام. اونجا یه دوست هم پیدا کرده بودی و با هم بازی کرده بودید😊 دوست دارم بیشتر برات وقت بگذارم اما این روزها واقعا سرم شلوغه، ببخش عزیزم😗 🤔🤔🤔   ...
11 اسفند 1397

جشن تولد گروهی بچه های مهد

نفسم سلام دیروز از طرف مهدتون جشن تولد همگانی داشتید توی تالار نفیس.😍 از دو سه روز قبلش ذوق جشن رو داشتی و برای رفتن به جشن لحظه شماری می کردی.😊 دیروز صبح وقتی از خواب بیدار شدی و آماده ی رفتن شدیم، لباس به قول خودت عروست رو پوشیدی😁 و خونه ی خاله زهره رفتیم و توری که برای پشت موهات سفارش داده بودیم آماده کنه گرفتیم. بعدش هم رفیم خونه ی خاله راضی و با خاله، موهات رو درست کردیم و تاجی که برای جلوی موهات درست کرده بودم رو هم زدی و عروس خانوم خوشگل من شدی😙 نیم ساعتی دیر رسیدیم توی تالار اما خوب تازه شروع جشن بود. ساعت ۹ تا ۱۱ونیم جشن داشتید.😀 ازتون عکس و فیلم گرفتند و حسابی با بچه ها خوش گذروندید.😎 توی جشن مامانها بودن و بچه ها...
8 اسفند 1397

#خانه تکانی#روضه های آقاجون#سمنوپزان

آخرین ساعت از اولین روز آخرین ماه سال ۹۷ هم در حال سپری شدن است. چقدر لحظات زود می گذرند.🤔 از دیروز خانه تکانی هایمان را شروع کردم. مشغول مرتب کردن کابینت ها شدم و ساعتی پیش بلاخره کابینت های پایینی آشپزخانه تمام شد. امسال خیلی نمیتونم کار کنم و زود خسته میشم واسه همین هم باید آروم آروم کارهام رو بکنم. خداروشکر شما هم خیلی بهم کمک میکنی😙 البته بماند که خیلی وقتها هم کارم را زیادتر میکنی😉 امسال هم روضه های آقاجونینا که اینقدر منتظرش بودی از سه شنبه ۱۶ بهمن ماه شروع شد و صبح جمعه هم با قرائت دعای ندبه به پایان رسید. امسال نمی تونستم خیلی بنشینم واسه همین بیشترش رو توی اتاق بودم و نشد از روضه ها بهره ای ببرم. شما هم یا ب...
1 اسفند 1397

آتلیه ی عکس

نفسم سلام سه شنبه ی هفته پیش نوبت آتلیه داشتی برای مهدتون. شاید خنده دار باشه ولی من خیلی استرسش رو داشتم و دوست داشتم عکسهات خیلی عالی بشه.😁 از چند روز قبلش تدارک لباسهات رو می دیدم و خداروشکر لباسهات جور شد و قشنگ هم شد. جمعه هم با خاله اشرف رفتیم و یه دست لباس و ساپورت برات خریدم. یه لباس هم خاله زهره برات دوخت که واقعا عالی و زیبا شد. دست گلش درد نکنه😘 یه لباس زمستانی هم خودم برات دوختم با کلاه گرد، که بقیه گفتند قشنگ شده😊 دو سه تا ساپورت هم برات خریدم. صبح سه شنبه، با زهرا و مامانش و زهراخانم دختر خاله صدیق رفتیم آتلیه، آخه نوبت آتلیه ی شما و زهرا دو ساعت پشت سر هم بود و قرار گذاشته بودیم تا با هم بریم.😄 شش دست ل...
29 بهمن 1397