برای ساره ی گلم

خاطرات کودکم

#عید فطر مبارک#چهارسال و نه ماهگیت مبارک

ساره جونم سلام عید فطرت مبارک ماه رمضان امسال هم گذشت و چقدر زود گذشت و امروز ۴سال و ۹ماهت شده. این مناسبت هم مبارکت باشه دیشب میخواستیم بریم احیا، اما در مسجد که رسیدیم دیدیم احیا نیست، برای همین برگشتیم و صبح بعد از اذان رفتیم (تا بیدارت کردم سریع پاشدی و دست و صورتت رو شستی و آماده شدی) محمدرسول هم مسجد بود و حسابی با هم بازی کردید. جایزه هم بهتون دادند (یک کتاب و یه بسته مدادرنگی) بعد از نماز هم اومدیم خونه و خوابیدیم ظهر هم ناهارمون رو آوردیم خونه ی آقاجونینا تا اولین ناهار بعد از یک ماه رو با هم بخوریم. الان هم خونه ی آقاجونیم و شما تا حالا داشتی نقا...
25 خرداد 1397

یوروبانجی

سلام عزیزکم دیشب ساعت ۱۲، بعد از دعا رفتیم پارک، دوباره به عشق یوروبانجی امسال، سال اولی هست که یوروبانجی رو توی پارک نزدیک خونه مون آوردن و استقبال زیادی هم ازش شده (دفعه قبل کلی وقت توی صف بودیم اما خداروشک  این بار خلوت تر بود ) فکر میکنم یک ماهی گذشته از اولین باری که رفتی توی یوروبونجی و توی این یک ماه دفعه ی چهارم یا پنجمته که رفتی دفعه ی قبل که با بابایی رفته بودی اومدی خونه و گفتی مامانی خیلی باحال بود انگار می رفتم توی آسمونا چون تنها بودیم و بالایی نبود و نمیخواستم ببرمت (دیروقت بود و موقع برگشتن تنها بودیم) اما شما توی مسجد مادرو دیدی و اصرار کردی که دنبالمون بیاد و ...
24 خرداد 1397

افطاری ما در گلستان شهدا

ساره ی گلم پریشب یعنی ۱۹ خرداد سالگرد شهادت عمو اکبر بود و ما با خانواده ی بابایی (عموها و عمه ها) برای صرف افطار در کنار مزار عمو و گرامیداشت یاد عمو، راهی گلستان شهدا شدیم. شما توی ماشین ساکت نشسته بودی و منتظر راستی دیگه خودت یاد گرفتی بدون کمک، کمربندت رو ببندی (صندلی جلو رو بلد بودی ببندی اما صندلی عقب برلت سخت بود که با تلاش یاد گرفتی😁) بابایی هم بانی افطار شد و غذا که استامبولی سفارش داده بود خرید و با فامیل، ساعاتی را در کنار هم بودیم. سفره با نان و پنیر و سبزی بدون غذا  (آخه غذا که اومد دور سفره شلوغ بود و عکس مناسب ازش ندارم )  اینم شما در حال خوردن غذا (نمیگذ...
21 خرداد 1397

پیروزی نزدیک است

سلام بر تو ای قدس ای سرزمین نبوت و خاستگاه نور و ای پایگاه عروج انسان به سوی خدا ای قلب جهان اسلام و محبوب دل میلیون ها انسان آزاده. دیروز روز قدس بود، روز دفاع از مردم مظلوم فلسطین ما هم با وجودی که خیلی خسته بودیم و شب هم شب احیا بود و نخوابیده بودیم به راهپیمایی رفتیم تا بتوانیم نقش هرچند کوچکی در دفاع از مظلومیت فلسطین و قدس ایفا کنیم. شب احیا، شما هم تا سحر بیدار بودی و با ما شب رنده داری کردی😘 و حتی موقع خواب گفتی لباسای منو عوض نکنید میخوام صبح برم راهپیمایی😊و نگذاشتی لباسات رو عوض کنم و من به ناچار وقتی که خواب رفتی لباسهات رو عوض کردم تا راحت باشی😉 صبح هم ساعت ۹...
19 خرداد 1397

ساره و شبهای قدر

درآن طلوعی که فرق خورشید علم وعدالت با تیغ جهل وظلم شکافته شد قامت ماه برای همیشه خمیده گشت وزمین تا ابد شرمسار آسمان است علی حقیقتی تکرار نشدنی.... ایام شهادت مولایمان امیر مومنان علی (ع) تسلیت باد.   سلام عزیزم دو شب از شبهای قدر گذشت مثل ماه رمضان امسال که به سرعت میگذرد. امسال هم مثل سال گذشته، شبهای قدر را در مسجد جوادالائمه(ع) گذراندیم. خداروشکر مراسم معنوی خوبی بود و انشاالله که تونسته باشیم بهره ای از این شبها برده باشیم و بتونیم آمادگی لازم برای شب بیست و سوم رو هم در خودمون ایجاد کنیم. شب نوزدهم، اولش که توی مسجد مراسم افطاری ویژه ی کلاسهای قرآنی رو دا...
16 خرداد 1397

نقاشی روی سنگ

ساره جونم سلام چند روز پیش برات یه بسته گواش خریدم و دیروز با هم نشستیم پای پروژه ی نقاشی روی سنگ😄 اولین تجربه ی کار با گواشت بود و خیلی دوست داشتی. از صبح تا ظهر نشسته بودیم کار می کردیم اما باز هم خسته نشده بودی😊 (البته سنگهامون خیلی جالب نبود اما خوب برای شروع کار ما، بد نبود😁) اول از همه یه سنگ برداشتی و سیاهش کردی برای کشیدن کفشدوزک😄 بعد سنگ سیاه رو گذاشتی خشک بشه و روی سنگهای دیگه نقاشی صورت کشیدی😘 بعد رنگ سبز و سفید رو مخلوط کردی و یه سنگ دیگه رو رنگ کردی تا بشه لاک پشت سه تا سنگ رو به حال خودت می کشیدی و گفتی که اینا پدر و مادر و بچه هستند😃 پدر و مادر و...
12 خرداد 1397

جشن میلاد امام حسن مجتبی(ع) در مهد

دخترکم امروز توی مهد یه جشن کوچولو برای ولادت امام حسن مجتبی(ع) داشتیم. برنامه اول، معرفی امام حسن(ع) به زبان کودکانه برای شما بود و مولودی خوانی کودکانه برنامه دوم، مسابقه ی اعصاب سنج بود🤣 همتون خیلی دوست داشتین هربار که میخورد به سیم ها لامپ روشن میشد😁 همتون بعد از یک با انجام دادن باز هم توی صف می ایستادین تا دوباره انجام بدین😄 برنامه سوم، خوردن تغذیه که امروز سیب زمینی سرخ کرده داشتین😊 برنامه چهارم، مسابقه ی فوت کن، جلو ببر (باید بادکنک رو فوت می کردین تا بره انتهای نخ) این مسابقه رو هم خیلی دوست داشتین و چند بار تکرار کردین😘 ب...
10 خرداد 1397

عروسکهای انگشتی نمدی

ساره ی مهربانم سلام امروز با هم نشستیم و عروسکهای انگشتی نمدی درست کردیم. تجربه ی خیلی خوبی بود و شما خیلی دوست داشتی و توی درست کردن عروسکها خیلی کمک کردی. بعدش هم که کارمون تموم شد، گفتی برات تابت رو ببندم و کلی بازی کردیم و خندیدیم. روز خوبی بود. اول الگوی خرگوش رو کشیدم و شما براش چشم و ابرو و دماغ و دهن گذاشتی بعد هم نشستی با ماژیک اسمتو روی کاغذ نوشتی و کلی ذوق کردی😄 و اینجا در حال چسب کاری (چون باید مواظبت میبودم تا دستت نسوزه خیلی نشد ازت عکس بگیرم) خروس انگشتی😁 پاندای انگشتی😄 اینم شما در حال بازی با عروسکهای انگشتی به جای هر کدومشون ب...
7 خرداد 1397

آشپز کوچولوی من🤗

دخترکم دیروز با عمه تصمیم گرفتیم برای افطار، نان شیرمال درست کنیم. شما که اینقدر ذوق کرده بودی که نگو😆 کلی هم کمک کردی توی خمیر درست کردن و آماده کردنش😄 ب عد هم که خمیر رو گذاشتیم استراحت کنه همینطور می رفتی و می اومدی و می گفتی بذار ببینم درست شده😁 وقتی می گفتم باید بازم صبر کنی می گفتی من نمیتونم دیگه صبر کنم😊 بعد از آماده شدن خمیر، قالب ها رو آماده کردی و نشستیم خمیر رو شکل دادیم. شما یه قالب جدا داشتی اول یه صورت آدمک درست کردی عد به شکل پرهای گل درآوردی و بعد که دیدی من به شکل گیس باف درست کردم خمیرتو بهم زدی و گفتی منم این شکلی میخوام و با هم شکل گیس باف کوچولو برات درست کردیم. شما کلا عاشق آشپز...
5 خرداد 1397

دختر نمازخوان من😊

عزیز دلم دیروز خونه ی مادرینا، روی مبل نشسته بودی و به آهنگهای گوشی، گوش میکردی دیدی عمه میخواد نماز بخونه سریع بلند شدی از جات، گفتم کجا میری؟ با یه لحن خاصی (که یعنی چطور نمیدونی😁) گفتی میخوام نمازمو بخونم!!😄 بعد هم رفتی توی اتاق و یه چادر برداشتی و به عمه گفتی مقنعه ی نمازشو بهت بده و کنار عمه ایستادی و تا آخر، حرکات نماز رو مثل عمه انجام دادی و نمازتو خوندی به نخاع می مانی، دوست داشتن ات قطع شود؛ فلج می‌شوم!💚 نیست جهان را دلیل زندگی جز لبخندِ تو....❤️ سر رشته ی شادیست خیال خوش تو ...💜 ...
5 خرداد 1397