برای ساره ی گلم

1

باز محرم رسید...

سلام عزیز دلم   امروز دومین روز از ماه محرم بود. پریشب رفتیم برات لباس مشکی خریدیم تا توی این شبها بپوشی. امروز اولین جمعه ی ماه محرم هم بود که روز شیرخوارگان حسینی بود. امسال نشد ببرمت و توی این مراسم شرکت کنیم آخه امروز ظهر آقاجونینا از کربلا اومدن و ما از صبح اونجا بودیم و ظهر هم رفتیم فرودگاه استقبالشون و بعدازظهری هم اونجا بودیم. شما هم اینقدر ذوق کرده بودی که نگو و همینطور بغلشون میرفتی و خودتو لوس میکردی. خوش به حالشون سفر خوبی داشتند البته خانوم جون و آقاجون یه کم سرما خوردند و مریض شدند اما در کل میگفتند خیلی خوب بوده و همسفریهای خوبی هم داشتند. انشاءالله خدا قسمت ما هم بکنه بریم....
24 مهر 1394

و اما ساره در این روزها

سلام عزیز دلم ببخشید که اینقدر دیر به وبلاگت سر میزنم   تقریبا یک ماه و نیمه که نیومدم و وبلاگت رو به روز کنم یه کم تنبلی کردم اما خوب توی این چند وقته اتفاقات زیادی هم افتاد   اول اینکه یک هفته قبل از تولدت زنعمو و زندایی بابایی به فاصله ی 3 روز فوت کردند و ما عزادار شدیم. خدا رحمتشون کنه. خیلی سخت بود اینکه همینطور از این مراسم باید به اون مراسم میرفتیم. شما هم که بیشتر خونه ی آقاجونینا بودی و توی مراسم نمی بردمت.   امسال نشد برات یه جشن خوب بگیریم. فقط بابایی یه کیک برات خرید و رفتیم پایین با مادرینا یه جشن کوچولو برات گرفتیم. عمه و مادر هم یه جفت کفش خوشگل برات خریده بود...
12 مهر 1394
1