سارهساره، تا این لحظه: 6 سال و 4 ماه و 14 روز سن داره
زندگی عاشقانه ی مازندگی عاشقانه ی ما، تا این لحظه: 9 سال و 3 ماه و 11 روز سن داره

برای ساره ی گلم

یادگیری اسم قشنگت مبارک گلم😙

عزیزم سلام یادگیری نوشتن اسم قشنگت رو تبریک می گم.😊 سه شنبه ی دو هفته پیش بود روز ۹ دی ماه با یادگیری نشانه ی ه تونستی نام زیبات رو به طور کامل بنویسی (البته قبلش هم می تونستی بنویسی😁) و سفارشات شما هم آغاز شد.😉 مامانی برام کیک بپز ببرم. روش شمع هم بگذار.🙄 گفتم میخوام کاپ کیک درست کنم به اندازه ی تمام بچه های کلاستون گفتی خوب مامانی روی همش شمع کوچولو بگذار. گفتم آخه تولدت نیست که گفتی تولد من که توی تابستونه نمیتونم توی مدرسه تولد بگیرم!🤔 گفتم شمع رو نمیتونم قول بدم. کاپ کیک برات میارم. سه شنبه نزدیکای ظهر طبق قرار قبلی که با خاله راضی گذاشته بودم رفتم خونه شون تا با هم کیک درست کنیم (آخه فر خودمون خراب شده و هنوز نگ...
21 دی 1398

نی نی وبلاگ عزیز تولد ۹ سالگیت مبارک😊

نی نی وبلاگ دفترِ خاطرات تصویری و زیبا تولد ۹ سالگی مبارک.😍😍😍 ۶ ساله که با نی نی وبلاگ همراهم. چقدر زود گذشت.🤔 انگار همین دیروز بود. توی گوگل در حال سرچ کردن مطلبی برای دخترک ۵ ماهه ام بودم که با نی نی وبلاگی ها آشنا شدم. و چقدر خوشحال شدم. کلی خاطرات نی نی وبلاگی ها رو خوندم و از نی نی وبلاگ خوشم اومد و یه وبلاگ برای دخترم درست کردم.😀 اوایل فکر میکردم نوشتن و عکس گذاشتن توی نی نی وبلاگ سخت و وقت گیره اما کم کم عادت کردم و بهش خیلی وابسته شدم. خداروشکر هر روز هم شاهد پیشرفت و تعالی نی نی وبلاگ هستیم. و بهترینش به نظرم اپلیکیشنی هست که داره و راحت میشه باهاش متن و عکس رو ارسال کرد و اصلا هم وقت گیر نیست.😁 ا...
10 دی 1398

زهرا جان پیوندتان مبارک😘 (پستهای جامانده از آبان ماه)

از چندی پیش خودمان را مهیا می کردیم که به عروسی برویم. عروسی دختر خاله ات زهرا. چقدر برای عروسی اش آرزو داشتم. لباس خریدیم و آماده ی جشن بودیم. اما درست روز قبل از عروسی، عزادار شدیم و عمو را از دست دادیم. خیلی دوست داشتی به عروسی بروی و تو چه می دانستی مرگ چیست و فلسفه ی آن چیست. سه شنبه شب یعنی ۲۱ آبان ماه عروسی بود. لباسهایت رو پوشیدی هرچند که کلی بهانه گرفتی و میخواستی با هم برویم. ساپورتت را که تازه خریده بودم دوست نداشتی و میگفتی مدلش پشتش هست. کفش نو میخواستی و چند جا رفتیم و نپسندیدی و ... خلاصه که کلی غُر زدی و گریه کردی. بالاخره خاله زهره اومد دنبالت و رفتی عروسی. خداروشکر خیلی بهت خوش گذشته بود. فر...
29 آبان 1398

بابایی عزیزم تولدت مبارک😍 (پست های جامانده از آبان ماه)

جمعه ۱۰ آبان ماه عزیزم سلام دیشب برای بابایی و عمه زهرا یه تولد گرفتیم و سورپرایزش کردیم.😉 اول آبان ماه تولد بابایی بود که چون توی ماه صفر بود و دوست داشتم یه تولد قشنگ و شاد به مناسبت چهل سالگی براش بگیریم جشن تولدش رو دیرتر گرفتیم. روز تولد بابایی اصلا بهش تبریک نگفتیم و اونم فکر کرد که یادمون رفته!!!☹ ولی ما که یادمون بود😁 توی این یک هفته در تدارک جشن بودیم. میخواستم تم سبیل رو اجرا کنم اما بنا به دلایلی نشد و تم قلب رو که مدتی پیش با ساجده درست کردیم برای تولد شوهرش، آماده کردیم.😊 هدیه هم عکس بابایی رو دادیم تا روی شاسی ۵۰در۷۰ بزنند. عمه فاطمه اینا رو هم دعوت کردیم. دو تا سورپرایز بود. به عمه گفتیم که برای ب...
28 آبان 1398

مهرماهی ها تولدتون مبارک👏👏👏

۷ مهرماه تولد محمد رسول بود که دعوت نبودی یعنی جشنی در کار نبود.😁 شنبه ۲۰ مهرماه تولد فاطمه خاله اشرف بود که بچه ها خودشون رو دعوت کردند اونجا به صرف ناهار (لازانیا) و عصر هم یه تولد مختصر و خودمونی گرفتند و خاله کیک پخت و دور هم شاد بودید.😊 هرچند که بعد که اومدم دنبالتون و شما و امیر مهدی رو بردم خونه برای انجام تکالیفتون، حسابی خسته بودید و خودتون میومد و به زور تکالیفتون رو انجام دادید.😌 دوشنبه ۲۲ مهرماه تولد محمدجواد بود و عصر رفتیم اونجا. شما و نجمه سادات و امیر مهدی که بودید بعد با ماشین رفتیم دنبال محمدرسول، میخواستیم کادو بخریم که مغازه ها بسته بود و مجبور شدیم پول بگذاریم هرچند که نجمه سادات کلی غر زد و نمی خواست ...
6 آبان 1398

روزت مبارک عزیزم

با بوسه ای بر دستان کوچکت و تبسمی به نگاه مهربانت می گویم: فرزند دلبندم! روزت مبارک. عشقم عزیزم روزت مبارک با چند روز تاخیر😁 روز چهارشنبه به مناسبت روز جهانی کودک بادبادک درست کردید و به مدرسه بردید. (خودت براش چشم و دهن و قلب کشیدی😄) صبحانه ی همگانی تخم مرغ اب پز بود که همه ی بچه‌ها ی مدرسه باید می بردن و توی حیاط خوردید. (هرچند که شما تخم مرغ ابپز دوست نداری و کلی غُر زدی😣) روز خوبی داشتی و بهت خوش گذشته بود.😊 اینم هدیه ی ما به شما به مناسبت روز جهانی کودک🤗 گل شادی بخش زندگی، تنها با تبسم ملکوتی و آسمانی کودک شکفته می‌شود.   دل کودک، حتی از آب چشمه زلال‌تر است.   ...
21 مهر 1398

جشن قرآن

عزیزکم سه شنبه ی هفته ی پیش یعنی ۱۶ مهر ماه، توی مدرسه برای شما جشن قرآن گرفتند و کتاب قرآنتون رو بهتون دادند. چقدر خوشحال شده بودی هم از جشنی که براتون گرفته بودند خوشحال بودی و هم از هدیه ای که بهتون دادند راضی (با اینکه یه تِل کوچیک بود اما شماها رو خیلی شاد کرده بود) در ضمن گفتند که کتاب قرآنتون رو جلد کنیم و روی آیات و پیامهای قرآنی اون چسب بزنیم. نفسم امیدوارم که کتاب قرآنت رو خیلی خوب یاد بگیری و بتونی بخونی. ...
20 مهر 1398

۶#سالگیت مبارک دخترکم😍#واکسن ۶سالگی

نفسم سلام😊 امروز جمعه بود. جمعه ی هفته ی گذشته چقدر استرس واکسن شما رو داشتیم. آخه شنبه رفتیم و واکسنت رو زدیم. واکسن شش سالگی😊 اولش نمی خواستی بیای اما من و عمه، با کلی حرف و حدیث، قانعت کردیم که بریم واکسن بزنی. چون بابایی خیلی کار داشت با عمه زهرا رفتیم.😁 وقتی که رسیدیم مرکز بهداشت، آروم بودی اما بعد کم کم استرس گرفتی و گفتی که نمیخوای واکسن بزنی.😑 تا این مرحله باز هم خیلی بی قراری نکردی اما وقتی که رفتیم توی اتاقِ واکسن، اصلا راضی به واکسن زدن نمی شدی و خانوم حیدری که مسئول واکسنت بود بعد از دادن قطره فلج اطفال، دید که نمیتونه واکسنت رو بزنه و آقای صادقی رو صدا زد تا بزنه. دیگه به هیچ وجه نمی نشستی و گریه می کردی.😣 م...
29 شهريور 1398

#عید غدیر مبارک#جشنواره غدیر

عزیزم سلام😍 این چند روزه حسابی درگیریم. آخه فردا عید غدیره، بزرگترین عید ما شیعیان.🤗 از پنجشنبه غرفه های غدیر مثل هر سال توی پارک برگزار شده با این تفاوت که امسال من نمیتونم توی غرفه ها باشم و فقط دلم اونجاست.😊 پنجشنبه شما با نجمه سادات اینا رفتی غرفه ها. قرار شد خودم بیام دنبالت. یه کم دیر شده بود ترسیده بودی که نکنه گم بشی🤔 خیلی به من وابسته شدی. هم دوست داشتی غرفه ها رو بری و هم از اینکه تنها باشی واهمه داشتی.😐 جمعه صبح رفتیم پیاده روی غدیر. البته پیاده روی که نه، ما توی پارک رفتیم و به جمعیت پیاده رو رسیدیم. پیاده روی کاروان غدیر از امامزاده ابوالعباس بود تا توی پارک. اولین باری بود که داداشی رو بردم توی این جمعیت. ...
29 مرداد 1398