سارهساره، تا این لحظه: 6 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره
زندگی عاشقانه ی مازندگی عاشقانه ی ما، تا این لحظه: 9 سال و 24 روز سن داره

برای ساره ی گلم

دفتر مشق ساره جون در پایان مهرماه و انتهای نگاره ها😉

ساره جونی من: اول از گوشه های دفترت بگم که همون اول کار واسه اینکه تا نخوره کلی فکر کردم و برای گوشه ها نشانگر درست کردم و به گوشه ها چسبوندم. هم قشنگتر شد و هم دیگه تا نخورد😊 ...
12 آبان 1398

دندان لقی که فرو ریخت😉

سلام نفسم جمعه ۳ آبان ۹۸ امروز صبح رفتیم خونه ی خاله مریم و ساعاتی رو اونجا بودیم تا با خاله، برای امیر مهدی کاردستی حرف ب رو درست کنیم تا فردا به مدرسه ببره. (یه بزِ نمدی با حرف ب) اونا این هفته رفتند سر نشانه ها و آ و ب رو یاد گرفتند. شما از فردا میدی و سراغ نشانه ها😊 ظهر که میخواستیم بیایم خونه، خاله یه کم ماکارونی داد به شما تا بیاری خونه و بخوری.😋 وقتی رسیدیم، خونه ی مامانجونینا نشستی تا غذات رو بخوری. قاشق اولی رو که خوردی، گفتی آی مامانی دندونم درد میکنه. وقتی نگاه کردم دیدم دندونِ لقت خیلی لق شده و دیگه به مویی بنده. هر چه می گفتیم دندانت رو بِکَن گریه می کردی و می گفتی درد میاد و نمیگذاشتی دستش بگذاریم. کلی گریه کردی ...
11 آبان 1398

یک ماه گذشت😊

شنبه ۴ آبان ماه از شروع مدارس یک ماه گذشت. یک ماهِ پربار. تمرین لوحه هایتان به پایان رسید و از امروز یعنی ۴ آبان ماه وارد نشانه ها می شید تا بتوانید خواندن و نوشتن رو یاد بگیرید. چقدر زود یک ماه گذشت. روزهای اول خیلی برات سخت بود دوری از من و داداشی. با گریه از من جدا میشدی. اما خداروشکر چند روزی که گذشت خودت رو با شرایط جدید وفق دادی و عاشق مدرسه و کلاس و معلمت شدی. اولش فکر نمی کردم بتونی دوست جدید پیدا کنی. همش دوست داشتی با زهرا توی یه کلاس بودی و گریه میکردی و می گفتی من تنهام، همه با من قهرن🤔 اما الان با همه دوستی مخصوصا با فاطمه. اوایل نوشتن هم برات سخت بود و خسته می شدی. توی کلاس کُند بودی و ن...
8 آبان 1398

مهرماهی ها تولدتون مبارک👏👏👏

۷ مهرماه تولد محمد رسول بود که دعوت نبودی یعنی جشنی در کار نبود.😁 شنبه ۲۰ مهرماه تولد فاطمه خاله اشرف بود که بچه ها خودشون رو دعوت کردند اونجا به صرف ناهار (لازانیا) و عصر هم یه تولد مختصر و خودمونی گرفتند و خاله کیک پخت و دور هم شاد بودید.😊 هرچند که بعد که اومدم دنبالتون و شما و امیر مهدی رو بردم خونه برای انجام تکالیفتون، حسابی خسته بودید و خودتون میومد و به زور تکالیفتون رو انجام دادید.😌 دوشنبه ۲۲ مهرماه تولد محمدجواد بود و عصر رفتیم اونجا. شما و نجمه سادات و امیر مهدی که بودید بعد با ماشین رفتیم دنبال محمدرسول، میخواستیم کادو بخریم که مغازه ها بسته بود و مجبور شدیم پول بگذاریم هرچند که نجمه سادات کلی غر زد و نمی خواست ...
6 آبان 1398

جامانده ام من😣

ای دوستان از کربلا جا مانده ام من ...  با حسرت شش گوشه تنها مانده ام من  گل ها همه رفتند و یاد از ما نکردند  خارم که در بین چمن ها مانده ام من  زخم زبان دوستان حق است آقا ...  حتما گنه کارم که اینجا مانده ام من  عکس حرم ، برنامه های پخش زنده  در خلوت یک مشت رویا مانده ام من  حتی پرستوها از اینجا کوچ کردند...  چون لنگری در عمق دریا مانده ام من  دلم تنگ است انگار میخواهد از جا کنده شود. یک بغض فروخورده راه گلویم را بسته. همه رفتند. من مانده ام و یک دنیا دلتنگی. من مانده ام و مرور خاطرات اربعین سال گذشته. انگار همین دیروز بود. همه ی لحظات...
24 مهر 1398

روزت مبارک عزیزم

با بوسه ای بر دستان کوچکت و تبسمی به نگاه مهربانت می گویم: فرزند دلبندم! روزت مبارک. عشقم عزیزم روزت مبارک با چند روز تاخیر😁 روز چهارشنبه به مناسبت روز جهانی کودک بادبادک درست کردید و به مدرسه بردید. (خودت براش چشم و دهن و قلب کشیدی😄) صبحانه ی همگانی تخم مرغ اب پز بود که همه ی بچه‌ها ی مدرسه باید می بردن و توی حیاط خوردید. (هرچند که شما تخم مرغ ابپز دوست نداری و کلی غُر زدی😣) روز خوبی داشتی و بهت خوش گذشته بود.😊 اینم هدیه ی ما به شما به مناسبت روز جهانی کودک🤗 گل شادی بخش زندگی، تنها با تبسم ملکوتی و آسمانی کودک شکفته می‌شود.   دل کودک، حتی از آب چشمه زلال‌تر است.   ...
21 مهر 1398

جشن قرآن

عزیزکم سه شنبه ی هفته ی پیش یعنی ۱۶ مهر ماه، توی مدرسه برای شما جشن قرآن گرفتند و کتاب قرآنتون رو بهتون دادند. چقدر خوشحال شده بودی هم از جشنی که براتون گرفته بودند خوشحال بودی و هم از هدیه ای که بهتون دادند راضی (با اینکه یه تِل کوچیک بود اما شماها رو خیلی شاد کرده بود) در ضمن گفتند که کتاب قرآنتون رو جلد کنیم و روی آیات و پیامهای قرآنی اون چسب بزنیم. نفسم امیدوارم که کتاب قرآنت رو خیلی خوب یاد بگیری و بتونی بخونی. ...
20 مهر 1398

وسایل مدرسه

سلام گلم اینم عکس وسایل مدرسه و کتاب و دفترها و کیف شما البته کلربوک شما رو تحویل مدرسه دادیم و عکسش رو ندارم. اینم شما با لباس ورزشی که برات خریدیم واسه زنگ ورزشتون😘 و در آخر: جایزه ای که عمه بهت قول داده بود اگه ۵ روز بری مدرسه و بیقراری نکنی و دختر خوبی باشی بهت بده👇👇👇 یه جفت دمپایی روفرشی ناز و خوشگل😊 دست گلش درد نکنه😍 راستی اینم برچسب کتاب و مدادهات که خودم برات درست کردم🤗 و اینم برنامه ی هفتگیت😘 ...
10 مهر 1398

باغ بهادران😊

جمعه پنجم مهرماه ۹۸ جمعه صبح رفتیم باغ بهادران (البته نمیدونم باغ بهادران درسته یا باغبادران🤔 روی بعضی تابلوهاشون باغبادران نوشته بود و روی بعضی دیگه باغ بهادران😅 ). ما بودیم و مادرینا و عمه فاطمه و عمو محمود و عمو احمدینا. روز خوبی بود و خیلی خوش گذشت. شما هم با فاطمه و عرفان و زینب حسابی آب بازی کردید.😅 بعد از ۳ روز مدرسه رفتن و خستگی😁 تفریح خوبی بود برات.🤣 همیشه خوش باشی عزیز دلم😚😚😚😚😚 ...
9 مهر 1398