پیاده روی به سمت کربلا
عزیزکم سلام الان که دارم برات می نویسم در انتظارم! انتظار برای رفتن به سفر! سفر کربلا!!!! اما هنوز هم باورم نمی شود! انگار مبهوتم! دو سه روز است که حال و هوای دیگری دارم! اصلا انگار دلم پیش خودم نیست! میخواهم بروم اما بدون تو و بابایی. بابایی که بهش مرخصی ندادن و شما هم قرار است چند روزی را در کنار بابایی بدون من سپری کنی! اصلا وابسته نیستی البته خیلی هم درونگرایی و زود چیزی را بروز نمی دهی. اما من که شدید وابسته ی شما دو نفرم انگار طلبیده شده ام! انگار واقعا قسمتم شده آن هم طی سه روز! قرار است با خاله اشرف و ساجده اینا به این سفر بروم. خوشحالم اما نمیدانم چرا دلم...










