برای ساره ی گلم

خاطرات کودکم

ساره و کیکِ یهویی😁

کوچولوی من سلام دیشب شما یهویی هوس کیک پختن کردی و بهت قول دادم که امروز با هم کیک درست کنیم. شما اینقدر ذوق داشتی که نگو. وقتی اومدم پیش دبستانی تا بیایم خونه، اولین چیزی که گفتی با خوشحالی این بود که میخوایم بریم کیک درست کنیم؟!   البته شما کیک اردکی میخواستی اما من متاسفانه قالب اردکی نداشتم انشاالله دفعه ی بعد. ظهر یه کیک زبرا با کمک هم پختیم (البته شما زیاد اهل کیک نیستی و یه تیکه ی کوچیک کیک رو بیشتر نخوردی فقط عشق پختنش رو داشتی) یعنی شما عاشق آشپزی هستی. اینم کیکی که یه تیکه اش رو شما و من با هم خوردیم بفرمایید   ...
21 مهر 1397

یک دورهمی دوستانه

سلام نفسم   چهارشنبه یعنی پریروز، یه دورهمی دوستانه و کوچیک با مامانا و بچه هایی که می اومدند مهد (توی مسجد) داشتیم به دعوت مامان زهرا و خونه ی زهرااینا. شما که خیلی ذوقش رو داشتی و همش می گفتی کی میریم. صبح که رفتی مهد همین سوالت بود و موقع برگشت هم دلت میخواست همون موقع بریم خونه شون (آخه با زهرا همکلاسی هستی و دل توی دلت نبود که بری خونه شون) خلاصه که وقتی رسیدیم خونه  تا ۲ونیم بیدار بودی و همش بهانه ی رفتن می گرفتی اما بعدش خوابت برد و یه کم دیرتر رفتیم. زینب و مبینا و محدثه و زهرا با ماماناشون اونجا بودن و مامان زهرا زحمت کشیده بود و بساط آش رو مهیا کرده بود و مامانا داشتند می پختند . ...
20 مهر 1397

روز جهانی ات مبارک کودک من

اگر تو نبودی جهان، بی خنده های تو معنا نخواهد داشت. اگر تو نباشی، هیچ بهاری ـ حتی اگر لبریز شکوفه باشد ـ دیدن ندارد.   اگر تو نبودی، باران ها همه دلگیر می شدند و هیچ مادری عاشقانه زیر باران ها، بی چتر لبخند نمی زد. اگر تو نبودی، آسمان با همه حجم آبی اش، در چشم های همیشه خیس هر پدری، دلگیرتر از چهار دیواری کوچکی می شد که به زندانی کوچک بیش نمی ماند.   اگر تو نبودی، شمعدانی های لب پنجره، این گونه زیبا گل نمی کردند و عطر سیب، دیگر معنایی نداشت. اگر کودک نبود، نه پدر معنا داشت، نه هیچ مادری بهشتی می شد.   اگر کودکان نبودند، شکوفه های زندگی به بهار نمی رسیدند و خانواده، بی مفهوم ترین واژه ای می شد که در لغت نامه ها می شد پید...
16 مهر 1397

اولین جلسه ی اولیا و مربیان در پیش دبستانی

سلام گلم چهارشنبه ۱۱ مهرماه ۹۷، اولین جلسه ی اولیا و مربیان در مهدتون رو داشتیم.   چه حس خوب و قشنگی بود به عنوان ولی تو احضار شدنم. انگار تمام وجودم شده بود تو، حریص بودم به دانستن بیشتر در مورد تو و برخورد و رفتارت در پیش دبستانی ات.   خداروشکر مربیتون گفت خیلی خوب کارهات رو انجام میدی و با دقت. فقط یه کم سرعت عملت پایینه که اونم به خاطر دقت زیادته.   بهمون گفتن که اصلا هیچ وقت شماها رو با کسی مقایسه نکنیم و استعدادهاتون رو شکوفا کنیم. در مورد عکس و فیلمهاتون صحبت کردن. در مورد آموزش هایی که بهتون میدن و اینکه چه کارهایی توی خونه باید انجام بدین. در مورد تغدیه هاتون که طبق...
14 مهر 1397

کاردستی ساره

سلام نفسم ۳ روز از هفته ی دوم سال تحصیلی ات گذشت و شما هر روز با شوقی بیشتر به مهد میروی. خداروشکر فکر می کردم وقتی از مهد برمیگردی خسته باشی اما انگار انرژیت بیشتر میشه و اصلا دوست نداری بخوابی. دوست داری با هم بازی کنیم و کاردستی درست کنیم و ...   یه ساعتی به اجبار می خوابانمت آخه وقتایی که نمی خوابی شب زود خوابت میبره و نصف شب بیدار میشی و میگی من خوابم نمیاد!! دیروز با هم نشستیم و با کاغذ رنگی و خمیر بازی با هم به قول شما کاردستی درست کردیم امروز هم با عمه یکی دیگه درست کردی. این درخت سیبت اینم خونه ای که امروز درست کردی ۰ دوستت دارم زندگی من ...
9 مهر 1397

گردشی یک روزه در صحرا

سلام میوه ی دلم دیروز صبح رفتیم صحرای باباحجی، هم آش پختیم و هم جلسه ی صندوقمون بود. روز خوبی بود و خداروشکر بهمون خوش گذشت. موقع برگشت توی ماشین خوابت برد که وقتی رسیدیم خونه بیدارت کردم و غذات رو خوردی و حمامت رو هم رفتی و بعد خوابیدی . خداروشکر علاقه ی زیادی به پیش دبستانیت داری و دیروز صبح که بیدار شده بودی می گفتی مامانی چرا امروزم نمیرم مهد، آخه من دوست دارم برم!   دو تا دوست هم پیدا کردی زهرا و فاطمه زهرا و امروز هم با یگانه دوست شدی. بهم میگی مامانی یه روز بیا توی کلاسمون بنشین ببین چقدر خوبه و بهمون خوش می گذره خداروشکر. ساره سوار بر رخش عمو رسول ...
7 مهر 1397

شروع پیش دبستانی ساره جون

هنوز هم باورم نمی شود که داری بزرگ می شوی. انگار همین دیروز بود که راهی بیمارستان شدیم برای استقبال از تو برای آمدن به این دنیا. چقدر لحظات زود می گذرند . امروز باورم نمی شد که قدم به پیش دبستانی می گذاری و اولین مرحله از مراحل تحصیلی را شروع می کنی. وقتی دستانت را نوازش کردم و بوسه ای از گونه ات گرفتم تا تو را برای رفتن به پیش دبستانی آماده کنم انگار هنوز لحظات برایم گنگ و نامفهوم بود. برایت اسپند دود کردیم و از زیر قرآن رد شدی اما من هنوز هم در بهت بودم، بهتی سرشار از لذت و شیرینی. برایتان برنامه داشتند در مهد، جشن که نه (چون ماه محرم بود)، می شود گفت یک آشنایی مختصر با مهد. ...
31 شهريور 1397

محرم ۹۷

عزیزکم سلام تاسوعا و عاشورای حسینی هم گذشت و دهه ی اول محرم سپری شد. توی این دهه غیر از یکی دو شب، بقیه ی شبها رو می رفتیم خیابان بیسیم روضه (مجتمع شهید مفتح). دست بابایی درد نکنه که هر شب همراهیمون میکرد و ما رو به مراسم روضه می برد. با خاله مریم می رفتیم و خاله راضی. هم روضه اش خوب بود و هم مکانشون و مهمتر از همه این بود که صدای حرف زدن به گوش نمی رسید و همه به سخنرانی گوش می دادن.   شما هم با نجمه سادات و امیرمهدی می رفتید مهدکودکی که برای بچه ها آماده کرده بودن. خیلی دوست داشتی البته این شبهای آخر دیگه حوصله ات سر میرفت توی مهد و خیلی راغب نبودی که بری و فقط به عشق پله برقی!! که سر راه م...
30 شهريور 1397
1