برای ساره ی گلم

خاطرات کودکم

8 ماهگیت مبارک عزیز دلم

عزیز دلم شما امروز 8 ماهه شدی، بهت تبریک میگم خیلی خوشحالم که در کنارمون هستی و بودنت بهمون آرامش میده خیلی دوستت دارم عزیزم و امیدوارم که همیشه خوش و سالم و سرحال باشی   یه خبر دیگه هم واست دارم: قراره انشاءالله فردا با بابایی و دایی سیدعلی اینا و مامانینای من بریم پابوس امام رضا(ع)، خیلی خوشحالم آخه بعد از سه سال بلاخره انگار داره قسمتمون میشه بریم مشهد این اولین سفریه که میبریمت پابوس امام رضا و امیدوارم امام رضا زود به زود قسمتت کنه که به حرمش بری و آرامش بگیری واسه همین نمیتونم الان خیلی واست بنویسم آخه کلی کار دارم و هنوز انجام ندادم!!!!!!!!!!!! انشاءالله...
25 ارديبهشت 1393

روز بابایی

ساره کوچولوی من سلام الان شما بلاخره خوابیدی و من تونستم بیام پای سیستم و واست بنویسم دیروز روز ولادت مولامون حضرت علی(ع) بود و چه روز فرخنده ای امسال اولین سالی بود که بابایی این عنوان قشنگ رو گرفته بود: بابا پریروز از کلاس که برمی گشتم با دایی سیدعلی رفتیم و یه لباس خوشگل واسه بابایی خریدیم و دیروز تقدیمش کردم   پریشب هم بابایی رفت و به انتخاب خودش واسه بابایی من و بابای خودش کادو خرید: یه کتاب واسه آقاجون به اسم موعودنامه (آخه آقاجون عاشق کتابه و یه کتابخونه بزرگ پر از کتاب داره و هیچ وقت از کتاب خسته نمیشه) و دو تا زیرپوش و دو جفت جوراب هم واسه باباحجی و دو تا جعبه شیرینی واسه هر ...
24 ارديبهشت 1393

اولین باری که پا شدی ایستادی

عزیز دلم سلام الان که دارم مینویسم شما تازه بیدار شدی و کنار بابایی نشستی (البته صبح زود بیدار شدی و بازیهاتو کردی و دوباره خوابیدی) دو تا خبر جدید: از پریشب تا حالا دیگه یاد گرفتی کامل چهاردست و پا میری، آفرین به دختر گلم دیگه اینکه:   پریشب کنارت نشسته بودم و حواسم به گوشی موبایلم بود، شما هم کنارم خوابیده بودی و بازی میکردی،یهو نگاه کردم دیدم به بالش که کنار مبل بود تکیه کردی و بلند شدی ایستادی و میخوای کاغذی که روی مبل بود رو برداری اصلا باورم نمیشد که بدون کمک کسی بلند شدی بعدشم همینطور به مبل دستتو گرفته بودی و از این طرف به اون طرف مبل میرفتی فکر کنم...
23 ارديبهشت 1393

دختری ملوس و محجبه ی من!

دو روز پیش خاله اشرف و فاطمه اومده بودند اینجا تو هم خواب بودی که البته با صدای فاطمه جون بیدار شدی   فاطمه کلی باهات حرف زد و بازی کرد، روسری سرت میکرد، موهاتو مرتب می کرد و ... خلاصه اینکه خودت ببین تو رو به چه شکلی درآورده   مات و مبهوت نشسته بودی و هر چه میگفتیم بخند نمی خندیدی و بی حرکت فقط نگاه می کردی: به خاله اشرف نگاه میکردی که بالای سر من بود: بلاخره موفق شدیم بخندونیمت چقدر با چادر و روسری بزرگ و خانوم شدی عزیزم ...
19 ارديبهشت 1393

ساره در این روزها...

کوچولوی مامان سلام می خوام از کارایی که این روزها می کنی برات بگم:   تقریبا دو هفته ای میشه که داری کلمات جدید رو میگی ، اولین کلمه ای که بعد از آقاآقا گفتنت گفتی ماماماما بود مخصوصا وقتی که گریه می کردی و نق می زدی، بعدش بابابابا، بعد یاد گرفتی بگی ببه   حالا دیگه چند وقتیه هر چی میگم بگو ماما نمیگی، با دقت زیادی به لبای من نگاه می کنی و بعد می خندی و میگی بابا بابا (ماما گفتنت فقط همون دو سه روز اول بود؟!!) دو روز پیش هم گفتی آب (وقتی که خاله اشرف بهت آب داد و گفت چی خوردی)   خلاصه که هر چی تو حرف میزنی ما برات ذوق می کنیم و تو هم می خندی و جیغ می زنی   این ...
18 ارديبهشت 1393

خواب نشسته ی ساره

جند روز پیش ظهر بابایی خواب بود و منم کنار تو دراز کشیده بودم و داشتم بهت نگاه می کردم و باهات بازی میکردم، تو هم نشسته بودی و داشتی با پتوت بازی می کردی به چند دقیقه ای چشمامو روی هم گذاشتم و با صدای بابایی بیدار شدم که اشاره می کرد به تو نگاه کنم. آخی عزیزم همینطوری نشسته خوابت برده بود:  یه کم بعدش که بلندت کردم درست بخوابونمت بیدار شدی و واسمون می خندیدی و کلی بازی کردی انشاءالله که همیشه شاد و سرحال باشی عزیز دلم ...
16 ارديبهشت 1393

یه جمعه ی شاد

ساره جون مامانی سلام چند روزه که به وبت سر میزنم اما خوب هنوز فرصت نکردم مطلب واست بگذارم میخوام از جمعه برات بگم   جمعه قبل از ظهر رفتیم خونه ی آقاجون تا هم من بتونم با کمک خاله راضی به تایپام برسم و هم شما تنها نباشی   بعدازظهرم صحرای خاله زهرااینا دعوت بودیم خاله آش می پخت. با دایی ها و آقاجونینا رفتیم صحرا،خیلی خوش گذشت   بعدشم رفتیم توی باغشون و چند تا آلوچه و چاقاله هم خوردیم البته شما نه دو تا سگ توی باغشون دارند واسه نگهبانی که محمدجواد وقتی میدیدشون و پارس می کردند بلند بلند می خندید و مایه ی تعجب همه شده بود. میخواستم شما رو هم ببرم توی باغ اما ه...
16 ارديبهشت 1393

مرواریدای سفیدت مبارک عزیزم

عزیز دلم سلام باید این خبرو زودتر میدادم اما خوب نشد   بهت تبریک میگم عزیزم دو تا دندونهای پایینت سر زده و خودشو نشون داده، یکیش بیشتر پیداست و اون یکیش هم جاش توی لثه هات پیداست.حدود 10 روزی میشه یعنی اول اردیبهشت ماه بود که من متوجه شدم لثه هات سفید شده دقت که کردم دیدم داری دندون درمیاری عزیزم خیلی ذوق کردم، جمعه که خونه ی آقاجون بودیم هر کی اومد، دندونای خوشگل تو  رو هم دید عزیزم   الهی بمیرم اذیتم داری میشی، درست غذا نمی خوری، ،حوصله ی کسی رو نداری، زیاد نمی خندی، خیلی نق میزنی و میخوای همه چی رو با حرص توی دهنت کنی و فشار بدی، اسهال و استفراغ و ... ...
11 ارديبهشت 1393

ساره با شال فاطمه

عزیز دلم سلام چند روزه که میخواستم بیام و وبلاگتو به روز کنم اما خوب اصلا فرصت نکردم خیلی سرم شلوغه و فرصت سرخاروندن هم ندارم!!! جمعه رفته بودیم خونه ی آقاجون، فاطمه ی خاله اشرف شال خودشو سر شما کرد، خیلی ناز شده بودی اما خیلی نگذاشتی سرت باشه همین که دو سه تا عکس ازت گرفتم خسته شدی و خواستی که از روی سرت برداری: ...
9 ارديبهشت 1393